تبلیغات پس از گذشت این همه روز
هنوز سایه ات گاه گاهی بر وجودم می افتد
همه جا تاریک می شود٬
سیاه٬ به رنگ شب هایی که چشمانم تر شدند و تو؛
و تو ندیدی
هوا سرد می شود و من می لرزم
درست شبیه روزها یی که با...
شلاقم می زدی
و با این همه ٬ خاطراتمان را نمی توانیم فراموش کنیم؛
هرگز!
گلی
* * *
تقدیم به کسی که تنها خودم میدانم
امشب
صدای جیر جیر جیر جیرکها آرامم می کند
و من نه به تو می اندیشم نه به خود
سراسر وجودم لبریز عطش ِ شب هایی دیگر است
که چه کسی می داند به طلوع خواهند رسید یا؛
نه؟
گلـــــــــی
* * *
تو که نیستی می خواهم دینم را به آسمان تقدیم کنم،
پاره ای از ابر سیاه دلم؛
تا به آسمان که می رود
تنگی اش را بباراند
بهار نارنج شکوفه کند
و تو بیایی!
گلی
* * *
تقدیم به ش.ج
هوای باد و باران که می آید،
بغض کال دلم می تراود،
چشم هایم نم می کشند،
لبانم تر می شوند،
و دست هایم پر از ابر و باد.
بیشتر؛
به خوابهایم سر بزن
گلی
* * *
به تو! مثل همیشه
تو تماشا كن
كه بهاری دیگر
پاورچین پاورچین
از دل تاریكی می گذرد
و تو در خوابی
و پرستوها خوابند
و تو می اندیشی
به بهاری دیگر
و به یاری دیگر
* * *
نه بهاری
-و نه یاری دیگر
حیف،
اما من و تو
دور از هم می پوسیم
* * *
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم از زیستن بی تو در این لحظه پر دلهره است
* * *
دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست
از سر این بام
این صحرا
این دریا
پر خواهم زد
خواهم مرد
غم تو این غم شیرین را
ــ با خود خواهم برد
* * *
تقدیم به تو٬بهانه دلتنگی هایم٬ مثل همیشه!
گــــــلی
خسته ام!
حتما تا به حال
هزار مرتبه این كلمه را
در كتاب شاعران دیگر این شهر دیده ای!
من از آنها خسته ترم!
باور كن!
امشب پرده تمام پنجره ها را كشیده ام!
می خواهم بنشینم و یك دل سیر،
برایت گریه كنم!
با من حرف نزنید، با من حرف نزنید، نه هیچ كس حرفی نزند، هیچ كس چیزی نگوید، گوش هایم دیگر تاب شنیدن ندارند. تاب شنیدن حرفهایتان را ندارد، چشم هایم هم بیزار از دیدن هرچه دوستی و دوست و دلم خسته از احساس كردن، خسته از احساس كردن هرچه مهر و محبت و عشق، تنفر و دلزدگی ست. محض رضای خدا هیچ كس چیزی نگوید، هیچ كس در پیشگاه چشم های همیشه گریان و پاكم ظاهر نشود، بگذارید دنیایم برای لحظه ای هم كه شده آرام باشد، سكوت كند، و هیچ صدایی، هیچ صدایی جز صدای نفس های خودم را نشنوم، بگذارید دنیایم آرام بگیرد، هیچ كس پیش چیم هایم ظا هر نشود، حتی تو، حتی تو هم نیا، برگرد، برگرد و بگذار كسی كنارم نباشد، بگذارید چشم هایم تنها دنیای خودم را ببیند، دنیایی كه خودم ساخته ام را ببیند و اشك بریزند، نه هیچ كس نیاید، هیچ كس حرفی نزند، من خسته ام، خسته، بگذارید فقط خودم را ببینم، خودم را بشنوم، بگذارید دنیایم آرام بگیرد، بگذارید صدای نفس های خودم را بشنوم، خودم را ببینم تا باور كنم كه زنده ام، كه هنوز زنده ام و نفس می كشم، من خسته ام، خسته، هز همه چیز و همه كس خسته، بگذارید چشم هایم را ببندم گوشه ای بنشینم و آرام بگیرم، شاید یك ساعت، شاید یك روز، شاید یك ماه، شاید یك سال و بعد دردم كه آرام گرفت، اشكم كه خشكید، شاید پلك های متورمم را باز كردم و باز هم دیدمتان، باز هم خواستمتان، باز هم لب هایم را باز كردم و حرفی زدم، شاید باز هم دستانم نیرویی جدید داشتند تا بنویسند جه بر من گذشته است و می گذرد، ولی تا آن زمان به خاطر این وجودی كه دیگر نیست می شود، كسی چیزی نگوید، كسی از رفتن و آمدن و ماندن و نماندن حرفی نزند، درسهای زندگی تان را بگذارید برای خودتان، خدتی من بزرگ است، من به هیچ درسی، هیچ حرفی، هیچ دلسوزی ای، هیچ صدایی، هیچ دستی، هیچ اشكی نیاز ندارم، من تنها به خودم نیاز دارم، من در این لحظات و ثا نیه های سخت خودم را می خواهم، تنها خودم، پس به خاطر من، به خاطر من كه هستم كه هنوز جرعه ای از جانم باقیست ، ب خاطر من كه من هستم چیزی نگویید، بگذارید آرام بگیرم، بگذارید آرام بگیرم من خسته ام، خسته، و فقط خودم را می خواهم، فقط خودم.
گلـــــــــــــــــــــــی
كسی نمی داند چقدر می ترسم، كسی هراس چشم هایم را باور نمی كند، هراس واقعه ای بزرگ كه نا مش را قانون می گذاریم. قانون، قانون جدایی، گفته بودم از همه چیز می ترسم. آه آری از همه چیز می ترسم، از بیدار ماندن در این شب های تاریك می ترسم، می ترسم قلم را كه در دست می گیرم تا بنویسم اشك هایم مجالی به كاغذ سفید ندهند، می ترسم اشك هایم شعله شمع گوشی اتاق را خا موش كنند و عمر با هم بودن ما هم چون عمر آن شعله در یكی از این شبها به پایان رسد، می ترسم، می ترسم هر چه بیشتر بنویسم بیشتر به فصل پایان داستان من و تو نزدیك شوم، می ترسم، می ترسم هر چه بیشتر نزدیك شویم بیشتد دور شویم. این شب ها همان بهتركه با امید به فردایی كه در راه است و شاید روزی دیگر را با تو باشم سپری كنم، همان بهتر كه این شب ها با آرزوی لالایی تو به خواب روم، نه خود لالایی ات كه شاید لالایی تو سهم آخرین شب از آخرین خاطرة آخرین فصل داستان من باشد. نمی خواهم به آخر برسم، نمی خواهم خا طره ای باشم برای تو، نمی خواهم خا طره ای باشی برای من و در پس پرده چشم هایم پنهان شوی تا هر وقت چشم هایم را می بندم تا به رؤیاهایم سفر كنم تو را ببینم آنجا زیر باران، پنهان شده زیر درخت بهار نارنج، نه نمی خواهم. شبی دستهایم را بالا آورده بودم، بالا، خواسته بودم آسمان پایین بیاید، خواسته بودم آسمان پا یین بیاید تا سهمم را از آسمان تقدیر او بردارم، حالا هر از گاهی كه سر به سجده می گذارم و اشك می ریزم، وقتی تنها جای امن این دنیا سجاده ام است و تنها رنگ آرام بخش همان رنگ سبز پارچة سبزی كه از صحن آن غریبستان یادگار آورده ام احساس می كنم كه آسمان پایین آمده و من سهمم را بر می دارم. عجیب دام گرفته است، عجیب، دلم هوای باران دارد، دلم هوای باران دارد و یك دنیا بهار نارنج، محض خاطر عشق بیا دستانمان را بالا ببریم و برتی باران دعا كنیم، می دانم باران كه بیاید دعاهایمان اجابت می شود، می دانم. آه، دلم عجیب گرفته است.....بیا دعا كنیم
گلـــــــــــــــــــــــــــــــی
تقدیم به تو مثل همیشه
هر گاه دلت هوایم را کرد به آسمان بنگر و ستارگانی را بنگر که همچون دل من در هوایت می تپند.
اگر دورم ز دیدارت دلیل بی وفایی نیست، وفا آنست که نامت را همیشه روی لب دارم.
پاییز را دوست دارم چون فصل غم است... غم را دوست دارم چون حرف دل است... دل را دوست دارم چون عشق را به من آموخت... عشق را دوست دارم چون تو را با من اشنا کرد...
تو می دانستی که من از تنهایی و تاریکی می ترسم٬
ولی فتیله فانوس نگاهت را پایین کشیدی!
* * *
یك چیزی در دلم می گوید كه دیگر منتظرت نباشم، یك چیزی در دلم می گوید كه دیگرنمی آیی، دیگر نمی آیی، دیگر نمی آیی. آه، نفسی عمیق می كشم تا شك نیامدنت به یقین بدل گردد. خسته ام، خسته، دیروز كه می رفتی نگفته بودی كه بازنمی كردی، چشم های من به راه تو دوخته شده بودند و تو می دانستی، می دانستی، می دانستی اشك هایم را پشت سرت جاری كردم، می دانستی چشم انتظارت هستم و نگفتی، نگفتی كه بازنمی گردی، نگفتی و رفتی و من با اینكه نیا مدی نذرم را ادا كردم، نذرم را ادا كردم...چشم هایم...چشم هایم....چشم هایم
همیشه فكر می كردم دل صبوری دترم، همیشه فكر می كردم دل صبوری دارم، همیشه فكر می كردم اشك هایی صبور دترم، تشك هایی كه تا آخرین محظه چشم هایم را ترك نمی كنند مـــگـــر اینكه دیگر جایی برای ماندن نباشد. كتش تو هم شبیه اشك های من بودی، كاش تو هم عادت دیرینه اشك های مرا از نگاهم گرفته بودی، من كه نگاهم را به تو دوخته بودم پس در چشمان من به جــــــز آن همه اشك صبور و یك دنیا عشق چه می دیدی كه حالا...كه حالا من در تنهایی ویران كننده دفن می شوم؟؟!!
یك چیزی به من می گوید كه دیگر نمی آیی ، آه ، دیگر نمی آیی. باشد دیگر پشت پنجره اتاقم چشم به راهت نمی دوزم، دیگر منتظرت نخواهم بود، تو هم نترس من دیگر چشمی ندارم كه با نگاه به سیاهی شان احساس گناه كنی،نه نترس، گفتم كه نذرم را ادا كردم، چشم هایم...چشم هایم...
فقط كاش می گفتی با باور تلخ رفتن تو چه می كنم؟! خودما نیم قرار نبود به این زودی ها تنها یم بگذاری ، هیچ ازت نخواسته بودم جـــــــــز اینكه تنها یم نگذاری. آه چرا اشتباهی، چه اشتباهی چه خواسته تلخی ، نه برو،برو، گرچه گفت بودی كه همیشه هستی اما برو، برو بی ثانیه ای درنگ برو، دیگر نمی خواهم بمانی، برو، برو و بگذار تو را همان گونه كه بودی به یاد داشته باشم، بگذار همان طور كه عاشقت بودم عاشقت باشم، برو بی آنكه پشت سرت را نگاه كنی. حالا كه می روی برو، برو و بگذار من هم عمر كوتاه پروانه شدن خود را به پایان برسانم پروانه شدن بی تو نمی شود. برو... من هم قول می دهم سر از پیله در نیاورم و منتظرت نباشم.
گــــلـــــــــی
تقدیم به تو٬ فقط تو!